ساعت هارا بگذارید بخوابند ... بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست !!!

اخــــــی نازی!!!غصه نخور کـــــوچولــو
یا خودش میاد یا نامه اش یا خبر مرگــش!!!1![]()

خدا میــدونه که این بچه چی دیده که اینجور حیـــــــرونه!!!!!!!!![]()
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"
![]()
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...
![]()

کدوم خواهر چینگ چونگه ؟؟؟
کدوم یکی خوابش میاد ؟؟؟
کدومشون داره میخنده ؟؟
کدومشون دوقلوان ؟؟![]()
من و تو
منی که نیستم، تویی که هستی
منی که بهانه ام، تویی که اصلی
بیا غوغایی به پا کنیم
عشق و ترحم، تفاوتی عظیم دارند
در عشق، ترحم هست
اما در ترحم، عشقی وجود ندارد
آواز خوش زندگی
زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا.
زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست.
منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست.
زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛
پرسه زدن در زیبایی هاست.
زندگی،معامله نیست،
تجارت نیست؛
شهود عاشقانه ی اشیاست.
زندگی،زمانی معنا دارد كه سفری در جاده ی عشق باشد.
زندگی،سفراست.
كسانی كه جایی در گوشه و كنارها اطراق می كنند،زندگی
را می بازند.
انسان باید آواره و پرسه زن باشد،
انسان باید خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد.
عشق حقیقت است.عشق نور است.و هنگامی که عشق را به خانه می آوری ،تمامی سایه ها و اشباح رنگ میبازند.هرتلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است .هرتلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است.
عشق را بروز بده!هرکاری که میکنی باید حاکی از عشق تو باشد.هرکلمه ای که برزبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد.هرکاری که میکنی باید بر یک چیز و تنها یک چیز تاکید کند:عشق ،عشق،عشق.
آنگاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ؛تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است.
اگر ،غیر از خدا ،کسی یا چیزی وجود داشت آنگاه ،ذات هستی،دیگر یگانه نبود.
هیاهوی دا را بخوابان.
آهنگ یگانگی هستی را خواهی شنید.
آهنگ یگانگی هستی،زمزمه زنده ی خداست.
که در گنبد جان تو می پیچد.
دل یخ زده ات را در آفتاب اشراق بگذار،آب شو،با آنگاه نفس های خدا ،جاری شو.
بدین سان،چشمی شو برای خدا تا با آن ببیند؛
گوشی شو برای خدا تا با آن بشنود؛
دلی شو برای خدا تا با آن مهربورزد.
خدایی شو،خدا شو.
بگذار خدا خود را با تو ببیند.بگذار خدا با خود ببیند.
از اوضاع و احوال شاکی نباش.اوضاع و احوال همیشه خوب است .این تو هستی که جایی در درون خود مسئله ای می سازی و خودرا به دردسر می اندازی.این نکته را به خاطر بسپار "آنچه باید اتفاق بیفتد .می افتد "پس بگذار بیفتد و بدان آنچه اتفاق میافتد همه خیر است.درست ایتکه گاهی ناگوار است ،اما آنها نیز خیرند .گاهیدچار مصیبت میشویم اما در مصیبت هم خیری نهفته است.
"دامنه خیر،چیزی را بیرون نمیگذارد ،بلکه همه چیز را در بر میگیرد."
![]()
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم
و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،
فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،
ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،
یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.
من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.
مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.
مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!
بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:
«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.
ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.
دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»
خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات 

